خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





33

    لباس زمستونه ها رو در اوردم زمستون داره تموم میشه و ما الان احساس سرما داریم میکنیم... پالتویی که مال زمان دانشگام بود و تو اون شهر ِ سرد واقعن جواب میداد و کلی باید ازش تشکر کنم رو دادم به مامان میخاد بده به فقیری که میشناسه. قبل از این که بدمش اول پوشیدمش و جلو اینه خودمو نگاه کردم مامان میگفت مطمئنی نمیخایش؟ فکر میکرد دو دلم در صورتی که مطمئن بودم نمیخامش فقط پوشیدم که یاد حس و حال اون زمان بیفتم و خاطرات برام زنده بشه... و کلی هم حس خوب داشت پوشیدنش.. شال گردنی هم که با انگشت بافته بودم پیچوندم دور گردنم و دیگه خاطرات تکمیل شد :دی اخی... یادمه یکی از بچه ها بلد بود شال گردن با انگشت ببافه و یه هفته بعد همه تو یونی شالگردن این مدلی داشتن با رنگ و طرح های مختلف :دی بعدش راستی من چرا همیشه فکر میکردم این شالگردنا الکیه فقط واسه خوشگلیه و تو سرما جواب نمیده؟ الان هنوز دور گردنمه و حس خفگی رو داره و گرما هم داره تازه...نه بابا اینا اونقدم الکی نیستن... چی دارم میگم؟ هیچی... چرت ...هر چی اصن...نوشتن با کیبوردو بیشتر دوس دارم تا نوشتن تو دفتر خاطرات... شاید برگه های دفتر خاطراتم از این به بعد سفید بمونه...شایدم نه...
    آخ چقدر راس میگن که وقتی از حالت لذت نمیبری یا تو گذشته ای یا تو آینده...منم دقیقن تو این دو زمان پرش دارم و دارم زندگی میکنم... و انقدر تو دفتر خاطراتم نوشتم از حس و حال ها...که هیچ وقت فکر نکنم یادم بره... و خوبیشم داره... خوبیش اینه که دیگه قدر زندگیمو میدونم...میدونم تو هر شرایطی میشه زندگی کرد...میشه خدا رو شاکر بود...میشه کم توقع بود و لذت های کوچیک برد از زندگی...گفتم کم توقع؟ باورم نمیشه انقدر ادم قانعی شده باشم.... شاید این بخش از زمان برای کل زندگیم لازم بوده باشه...و خوشحالم از این که دارم سپری ش میکنم....و خوشحالم که بعد از سپری کردنش میذارمش تو صندوقچه ی ذهنم که توی زندگیم به کار بگیرمش...بله...

    این مطلب تا کنون 15 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : میشه ,زمان ,زندگی ,خاطرات ,دفتر ,دفتر خاطراتم ,
    33

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر